خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387

کاش میدیدمت.........

یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387
به همان قدر که چشمان تو دیدن دارد حرف های دل من نیز شنیدن دارد

گویند رفیقان که برو یار دگر گیر 

 

                                          مشکل همه این است 

                                                                             

                                                                          که چون او...دگری نیست...

یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387
کردی به بند زلفت ای نازنین اسیرم...

آنکه دا‌ئم هوس سوختن ما میکرد...

 

کاش ما آمد و از دور تماشا میکرد...

جمعه 12 مهر ماه سال 1387
بیچاره دلم...

تا با غم تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود، هم در غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

----

هر روز دلم در غم تو زارتر است

و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

-----
 

جز من اگرت عاشق شیداست، بگو.

ور میل دلت به جانب ماست،بگو

ور هیچ مرا در دل تو،جاست،بگو

گر هست، بگو،نیست، بگو،راست بگو

----

با هستی و نیستی ام بیگانگی است
وز هر دو بریدیم که مردانگی است
گر من ز عجایبی که در دل دارم
دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است!
-----

جمعه 12 مهر ماه سال 1387
عروسی...

- الهم صل علی محمد و ال محمد

 

نشسته ام عروس شدنت را تماشا میکنم . چه چراغانی شده است

 

شهر . نصفش را خودم زدم . چراغهای تمام خیابان را من زدم .

 

تو را که میاورند کنار مردی دیگری , از هول اینکه گریه ام

 

نگیرد دادمیزنم به کوری چشم حسود صلوااااااااااااااااااااات

 

جمعیت میترکد :

 

الهم صل علی محمد و ال محمد

 

تو خودت را میچسبانی به مردی , که میگویند شوهرت است .

 

.

 

وقتی میایم , اسفند را که میاورند , دعا میکنم چشم حسودی دنبالت

 

نباشد . انقدر تور روی سرم ریخته اند که کسی نبیند دارم گریه میکنم

 

انقدر سر و صدا هست که کسی نفهمد این هق هق مال کیست . تو ان

 

گوشه  ایستاده ای و با خیال راحت برایم صلوات میفرستی . میدانم

 

دوستم نداری . من هم علاقه ای ندارم به مردی که میگویند شوهرم است .

 

تو باز میگویی به کوری چشم حسود صلواااااااااااااااااااااات

 

جمعیت میترکد :

 

الهم صل علی محمد و ال محمد

 

خودش را میچسباند به من , نمیدانم میخواهد به کی ثابت کند دیگر صاحب دارم .

.

 دارند تو را میبرند . چقدر دلم میخواهد دستت را بگیرم و فرار کنیم اما دلت

 

که با من نیست , بگذار شاد بماند هرجا که بود .

 

داری میروی خانه ی بخت , سفید که پوشیدی , بختت هم اگر سفید باشد چیزی

 

نمیخواهم دیگر از خدا . و تصور شاد بودنت شادم میکند , میخندم .

 

داری میروی و من هم میروم . هوس شنا کرده ام . میخواهم بپرم توی اب و

 

هیچ دست وپایی نزنم . اینجوری یادم میرود تو را داده اند به مردی که میگویند

 

 شوهرت است . مردی که من نیستم . . .

 

.

 

دارند مرا میبرند . نگاهت میکنم , نمیدانی چه التماسی دارم , دستم را بگیری و فرار

 

کنیم . ولی دلت که با من نیست , بگذار شاد بماند هر جا که بود .

 

دارند مرامیبرند. لباسم سفیدبود کاش بختم هم ...... . دارم میروم , نه توی حجله ای

 

که برایم ساخته اند . از قبل قرار گذاشته ام ببردم کنار اب . همین مردی که میگویند

 

شوهرم است . بعد از ان اسان است . میپرم توی اب و شنا نمیکنم . انقدر که یادم

 

 برود تو شوهرم نیستی . انقدر که داغ این حجله بماند به دل تمامشان .......

 

.

 

الهم صل علی محمد و ال محمد

 

تازه داماد با لباس دامادی نشسته است سر گور عروس ناکامش

 

ان طرف تر صدایی از میان جمعیت داد میکشد

 

برای امرزش این جوان ناکام صلواااااااااااااااااااات

 

جمعیت میترکد:

 

الهم صل علی محمد و ال محمد

 

.

.

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
...

ـ می ترسم...

از بی تو رفتن به

همه جاهایی که با تو رفتم

میترسم

و متنفرم...

.

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
چه لذتی داره خواب، بین شب بخیر و صبح بخیر گفتن های تو "

تو فکر میکنی اون گاوی که تو هند مردم می پرستند و بهش احترام می گذارند
خودش هم چیزی حالیشه ؟
شده حکایت من و چشمهای تو

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
حال با رفتنم خواهی آموخت فاصله ی بین رفتن تا رفتن را..........

زندگی یعنی ... چشمهای تو ، وقتی می خندی

زندگی یعنی ... حسـرت ِ من ، وقتی ندارمـــــت

زندگی یعنی ... جای ِ پُرِ من ، توی آرزوهای تو

زندگی یعنی ... تو ، همهء آروزهای من

.

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
....

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 

آدم آورد در این دیر خراب آبادم........

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
حالم خوبه اما تو باور نکن....

دیگر حوصله ی عاشقی ندارم،

آرزوی بوسیدنت را هم،

با خودم به گور خواهم برد...

 

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
من دوم منم...

در دنیای من

چهاراحمق وجود داشت

من ، من ، من و من

من اول غافل شد

من دوم عاشق شد

من سوم عاقل شد

و من چهارم باطل شد

آخرش نفهمیدم

کدام هدف دنیا بود !!؟

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
سوختم...

سوختم آتش نبود ...

باختم ... بازی نبود ...

عاشقی کردم ولی عشقی نبود ...

آزمودم...

عاقبت ...

خویشم نبود ...

خواب دیدم ...

رفته ام شاید

شاید راهیه راهی شوم...

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
زندگیم ته کشیده مثل خودم...

زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :

فروختی

گفت : نخریدند تمام شد ...

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
...

من از یک شکست عاشقانه می آیم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.

میگویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت میخواهد

و آدم های خوشحال اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها

معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید. نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را...

مهم نیست تمام سرزنش ها را میپذیرم ....

قرار بود حقیقت را بگویم سخت است بی علاج است دانستن آدم را کم کم میکشد گریه ی شبانه میاورد اما همین است خبر ناگوار و واقی ست که اون یکی رو جز من داشت....

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزو های بر باد رفته ام آبرومندانه باشد....

یک سوال کوچک میماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال آشفته ی ذهن من است:

چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟؟؟

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
من مردم....
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز...

پاسخی سخت و درشت...

و مرا غصه ی این هرگز کشت....
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
چقدر ما فاصله داریم چرا این و نفهمیدم....
بعد تو در قفسم هیچ نماند

به جز از مشتی پر که نمی ارزد هیچ

کاش میدانستم که میان من و تو فاصله هاست....
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
ما دوریم از هم دور.....
من رشته های محبتت را پاره میکنم شاید گره خورد و به هم  نزدیک تر شدیم....
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
خیلی دیر فهمیدم که چقدر زود عادت کردم....
کاش ای تنها دلیل زندگی        میتوانستم فراموشت کنم

یا شبی از  آتش سوزان تن      در نهیب سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیدنت         از خدایم چون وجودت دور بود

بر دلم آتش نمیزد آن نگاه           کاش آن روز چشمانم  کور بود

کاش آن روز در گلستان خیال      ای گلم هرگز نمیدیدم تو را

تا نسوزم در فراق دیدنت             کاش من هرگز نمیدیدم تو را
پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387
...
من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ...
من خودم بودم و یک حس غریب که به  صد عشق و هوس می ارزد....
پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387
دهانم آفت زده است از طعم ِ گس ِ این روز ها...
سلام

امروز 21 شهریوره روز تولدم

حالم از این روز به هم میخوره

از این همه به دنیا آمدن خستم....

به خدا خسته شدم...


جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
خیلی تنهام این روزها

دست های گره خورده

زبان درازی خداست

به من!!!

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
...

کاش چیزی برایم باقی مانده بود

هر چیزی که برای تو کمی ارزش داشت

آن را به تو میدادم و دوباره مال باخته میشدم

فقط از تو میخواستم که یک بار دیگر

اسمم را صدا بزنی!!!

چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
اگه دوستم نداری به روم نیار...یه چیزی از غرورم واسم بذار...

چی بگم از کجا بگم... دردمو با کیا بگم...

بهتره که دم نزنم... حرفی از عشقم نزنم...

از عشقی که گم شد و رفت...

عاشق مردم شد و رفت...

عشقی که بی فروغ نبود...برای من دروغ نبود...

بغض نشسته تو گلوم...وقتی نشستی روبه روم...

من از خودم چرا بگم؟؟باید از اون چشا بگم...

خیره به چشم مست تو...دست میدم به دست تو...

دل از زمونه میکنم...حرف دلم رو میزنم...

چه حالتی داره چشات...نرگس بیمار چشات...

چشم تو خوابم میکنه...مست و خرابم میکنه...

وقتی نشستی رو به من از عاشقی بگو به من...

بذار چشات دل ببره این جوری باشه بهتر...

چشات اگه پس نزنن چشمای سر سپردمو

میشه فراموش کنم خاطره های مردم و ....

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
این روزها خیلی تنهام خیلی...

به شانه ام زدی تا تنهایی ام را از شانه هایم تکانده باشی...

به چه دلخوش کردی؟؟؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی..؟؟

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
نمیتونم فراموشت کنم....

صبر کردن دردناک است...

و فراموش کردن دردناک تر...

                           ولی از همه دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش....

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387
من موندم و خاطره ها...

تو خاطره میشوی و من خاطره باز....

چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
شنیدم عروسی کردی....مبارکت باشه....

شنیدم عروسیته....

                           اون که دستاش توی دستاته...کیته؟؟؟

یعنی باور بکنم اون همه خاطره ها دروغی بود....

این همه خوبی بهت کردم....

                                      خداییش کمت نبود...

مگه کمت بود؟؟؟؟؟                    مگه کمت بود؟؟؟

مگه کمت بود؟؟؟                       مگه کمت بود؟؟؟

به خدا کمت نبود...

لباس عروست رخت عذاته...

هرجا بری نفرین این دلم باهاته...

چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
سکوت میخواهم...سکوت...

سکوت میخواهم...           صبر کن...          کمی دیگر صبر کن....

پنهان نشو میدانم میدانی...همه چیز را...

از سیر تا پیاز این دل در به در را میدانی...

اما نمیدانم تا کی میخوای وانمود کنی هیچی نمیدانی؟       صبر کن...گوش کن....

میخوام فریاد بزنم....   میخوام دلتنگی ام را بر سرت آوار کنم...   این حق منه ....

چشمات رو ببند نگام نکن...     بگذار فقط خودم شاهد بغض خودم باشم....

لب باز نکن...هیچی نگو....       میخوام خودم خودم رو آروم کن...یه عادت کهنه...

دست هایت را...نه                 بگذار دستانم در رخوتی سرد باقی بماند...یخ...لرزان...

تعجب نکن...خودمم... خود خودم....من همیشگی تو...

باز همان اخم کهنه ی تو ...برای خاطر هیچ...باز سقوط دنیا بر سر من....

تنم گر گرفت و سوخت..حالا میخوام تمام بغضم را بر سرت آوار کنم...

بایست...نرو...

یکبار هم که شده دست از گوشت بردار....نترس باز هم آروم فریاد میزنم...قول میدم...

اخم تو بر صلیبم میکشد...زجرم میدهد....شاید تو نمیفهمی اندوه مرا...

شاید خسته شدی که اینگونه حرف از نبودن من میزنی...

تو که میدانی طاقت اندوهت را ندارم....پس بمان و تماشا کن...

تصمیمم را گرفته ام میخوام بمیرم...

فرقی نمیکند فقط برای همین امشب یا همیشه...مهم شادی توست...

فقط نگام نکن...نمیخوام دلم بلرزه...آخه در برابرت تاب نمیاورم...

دست هایت را پنهان کن تا دستم حرم دستهایت را نکند...

شانه هایت را کنار بکش...نمیخوام سرم بهانه ی تکیه گاه گریه هاش رو بگیره...

به گریه هام هم اعتنا نکن...میخوام بمیرم برای تو...

بهشت را نمیخواهم...میخوام در آتش اخم تو بسوزم...

کی راه را میداند؟         جهنم تو از کدام طرف است؟

تو میدانی؟؟؟

چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
من و تو یکی بودیم... همیشه یکی بود...یکی نبود....

وقتی که من عاشق بودم اون دوسم نداشت ...

حالا که عاشقم شده من دیگه نیستم...

حالا فهمیدم که چرا اول قصه ها میگن:

یکی بود.... یکی نبود....

چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387
...........

از روزی که تو را سخت خواستم دریافتم:

سخت خواستن میتواند عشق باشد

چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387
آخرین پست به یاد تو

یکی بود... یکی نبود...

زیر این سقف کبود یه غریب آشنا دل و جونم رو ربود....

این جوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی همیشه باهام بمون....

یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
من دارم دیوونه میشم....

آقایان... خانومها
یک خبر دسته اول با یک سال گارانتی برایتان دارم
درجهء دیوانگیم تغییر کرده
به گزارش برخی کارنشناسهاروند رو به رشدی داشته
شاید به خاطر صدای خنده هاییست که مدام در سرم میپیچد
بلند تر میشود
شاید هم به خاطر اینکه دوستی را به زیبایی سیارهء زحل قسم دادم که سعی کند
بقیهء عمرش را مثل آدم زندگی کند
شاید هم برای اینکه به سیگار التماس کردم که ترکم کند
شاید هم برای اینکه وحشیانه به سمت بد بختی میدوم
حرفی ندارم
میخواهم به احترام تمام دیوانه های عالم امشب سکوت کنم

 

یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
سفت و سخت بچسب....به همین دو سه تا آرزویی که برایت مانده...

سلام....

اسم وبلاگم عوض شد...

آرزوهای همیشه محاله من....

آرزوی تو رو داشتن...

آرزوهام همیشه محال بودن...

همیشه...

...

 

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
دلم برای دیروزهایمان تنگ شده

 

این روزها مدام پیش خودم هجی میکنم

 

ف

ر

ا

م

و

ش

 

کن! لطفا

 

 

 

 

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم....

دیگر نه میتوانم دوستت بدارم

 

و نه میتوانم فراموشت کنم

 

پس

 

نفرت بهترین راه حل خواهد بود....

 

 

 

 

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
تنهام بذار...حالم ازت بهم میخوره...گمشو...

تموم خاطراتمون... اشکای چشمای منه...

 

دیگه باید خواب ببینم... دستت تو دستای منه...

 

اما بدون با عکسه تو این روزا رو سر میکنم...

 

خیلی بدی کردی به من...محاله من ولت کنم...

 

کدوم گلایمو بگم؟ یه عمره از تو دلخورم...

 

تو فکره هیچی و نکن... من غصه هاتو میخورم...

 

بازم خدا دله منو برای غم نشونه کرد...

 

تو هم برو مثله همه تنهام بذارو بر نگرد...

 

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم....

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

 

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله

 

لحظه های آخر تو توی قلبه من میمونه

 

هیشکی مثله تو  بلد نیست دلمو بسوزونه

 

بدون بعد رفتن تو روز و شب واسم سیاهه

 

میدونم بر نمیگردی اما باز چشام به راهه

 

جای پات به روی قلبم هنوزم تازگی داره

 

نه باورم نمیشه میگن که منو دوستم نداره

 

قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

 

قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم

 

قول میدم وقتی که نیستی پای عشقه تو نسوزم

 

قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

 

حالا دیگه گل خشکت از تو تنها یادگاره

 

منتظر به رات میمونم تا تو برگردی دوباره

 

باورم کن...باورم کن...

 

که بدون تو میمیرم....بی تو تنهام خوب میدونی

 

که تو غصه هام اسیرم.....

 

به زیره خاکم و هنوز نرفتی از خیال من

 

غصه نخور سیاه نپوش ...گریه نکن برای من...

 

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

 

دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم

 

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم

 

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

 

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من

 

شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من...

 

به زیره خاکم هنوز.....

 

نرفتی از خیال من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

 

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه هام سپرد

 

منو به باد رفتنم....

 

سهمه من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگیه

 

قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم...

 

پاییزه غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود

 

گل من رو چرا چیدی؟گل من دنیای من بود....

 

 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
پایان منم میرسد...نترس...

آی خدا دلگیرم ازت...

آی زندگی سیرم ازت...

آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی ... از خنده دورم میکنن...

این نفسای بی هدف... زنده به گورم میکنن...

چه لحظه های خوبیه... ثانیه های آخره...

فرشته ی مردن من ... منو از اینجا میبره...

آی خدا دلگیرم ازت ...

آی زندگی سیرم ازت ...

آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت...

چه اعترافه تلخیه... انگار رسیدن ته خط....

وقت خلاصی از هوس... آی زندگی بیزارم ازت...

 

یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387
دلم برات تنگ شده به اندازه ی تمام نبودنت...بیا....

امروز صدایت را شنیدم....

صدایت را...

با تمام وجودم گوش میکردم....

خیلی خودمو کنترل کردم که بغضم نترکد...

باز هم از پس این لعنتی بر نیامدم....

دلتنگت بودم ....

صدایت مرهمی بود بر زخم بی پایان دلم ....

صدایت آرامم کرد ....

دلم تنگ بود ....

 

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
میخوام رگ بزنم...رگه خودمو....

عکساشو بردار و ببین با بوسه نازشون بکن
اشکاتو پنهونش نکن عشق اونو بهونه کن

دیگه باید بری ، برو تردیدهاتو بریز بیرون
تیغو بکش رو رگهاتو بزار بریزه رد خون

بشین کف حموم ببین خون رگای دستتو

می سوزه دستات ولی باز یادت میاد حرفهای اون

بهت می گفت پیشم نیا بهت می گفت بمیر، نمون

خون زیادی رفته و حالا شدی بی حال و سرد

لرزه گرفته بدنت دیدی با عاشقش چی کرد

می خوای بخوابی اما باز اشک چشات نمی زاره

سفید شدی سرما دیگه حالی برات نمی زاره

تو آخرین نفس می خوای بازم اونو صدا کنی

دلت می خواد دیگه بری روحو زتن جدا کنی

ببین که بعد تو بازم می ره پی یکی دیگه

ببین می تونه بخوابه به وجدانش چیا می گه

بخواب که راحتی تو تو آغوش مرگ توئه

بزار که ماتم بگیره اونی که قاتل توئه

نوشته شد با رد خون نامه ی مرگ یک جنون

"گلم همیشه یادتم تو هم به یاد من بمون "

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
عشق تنها گفتن نیست ... گاه نگاه هست و سکوت

به خانه میرفت

با کیف و کلاهی که به هوا بود

چیزی دزدیدی؟ (مادرش پرسید)

دعوا کردی باز؟ (پدرش پرسید)

و مادرش کیفش را زیرو رو میکرد

به دنبال آن چیزی که در دل پنهان کرده بود

تنها مادر بزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده ی کتاب هندسه اش

و خندید

 

 

چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
من هنوزم دیوونتم...

تو لحظه های زردم

تو غم و دلواپسیم

حتی وقتی که گفتی:هر دوی ما بی کسیم

چه کنارم بودی و،چه رفته بودی راه دور

تو تموم بی قراریام،توی هم نفسیم

حتی وقتی به زبون اومدی و گفتی:ببین،ما دوتا،تا آخرش برای همیگه بسیم

یه چیزی بهم می گفت:تو مثل معبود می مونی

ما یه جورایی برای هم دیگه مقدسیم

اومدم یک شب کنار پنجره با کلی بغض

هم سپردم به ستاره،هم سپردم به نسیم

که برید یه جوری به مردم این دنیا بگید

ما دوتا دیونه ایم

اما به هم نمی رسیم

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
خیلی راحت میتونم ازت بگذرم ...
می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجو
د میامد
و چه غریب بود

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

غم در دل تنگ من از آن است که نیست ٬ یک دوست که با او غم دل بتوان گفت...

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
قصه ی ما به سر رسید دنیا به آخر نرسید.....

نقشه های طلایی و قولای بی حساب کتاب

 

قرارای یواشکی ،ساعتای پر تب و تاب

 

خیال میکردم نباشی دنیا به آخر میرسه

 

اگه یه روز بری سفر عمر منم سر میرسه

 

بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیم

 

معنی عاشق شدنو آخرشم نفهمیدیم

 

یادش به خیر اون روزا که خوابای رنگی میدیدیم

 

دنیای با هم بودنو پر از قشنگی میدیدیم

 

من بودمو تو بودیو هزار تا وعده و وعید

 

یه قصه ی رویایی بود شاهزاده با اسب سفید

 

من مرد قصهات بودم تو هم عروس رویاها

 

سوار کالسکه ی نور خیال میبافتیم پا به پا

 

قصه ی ما به سر رسید دنیا به آخر نرسید

 

دلی که پابند تو بود از تو و عاشقی برید

 

بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیم