آرزوهای محال من

شبنم و برگ ها یخ زده اند و آرزو های من نیز



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
کسی در من هست که نمیتوان به او دل بست

نوشته شده در یکشنبه 18 دی ماه سال 1390ساعت 2:12 PM توسط نازنین| 1 نظر|

اینجا گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند به نی چوپان دل میبندند و گریه میکنند
نوشته شده در شنبه 23 مهر ماه سال 1390ساعت 11:48 AM توسط نازنین| 2 نظر|

بعضی وقتا فکر کردن به بعضی ها ناخودآگاه لبخند رو لبات میاره دوست دارم این بعضی ها و این لبخند های بیگاه را...
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر ماه سال 1390ساعت 9:50 PM توسط نازنین| 0 نظر|


نوشته شده در جمعه 25 شهریور ماه سال 1390ساعت 04:05 AM توسط نازنین| 0 نظر|

برای میلیون ها سال...

درست بخوان،میلیون ها سال...

میتوانستم تو را در آغوشم نگه دارم

صدای نفس هایت را وقتی که خوابی بشنوم و شماره کنم...

و دستهایت را پناه دهم

میتوانستی آنقدر نزدیکم باشی که مژه های بلندت را سیر تماشا کنم و مچ موهای سفیدت را بگیرم

میتوانستم نوازشت کنم،نگاهت کنم...تو را بخندم و غم هایت را گریه کنم


اما نشد.....


و نشدنش روح مرا درید و این شد که من با قسمت هایی از روحم قهر کردم...

همان قسمت هایی که تو را آزرد،همان قسمتی که خودش را پشت من پنهان کرد

همان قسمتی که گذاشت بروی،همان قسمتی که از پشت پرده های توری قدم های مصممت را دید

که دور می شوند...


و شکست....


و حالا روح من قهر کرده با همه و بیشتر از همه با خودم

و این اتفاقی است که افتاده

نمی گویم اتفاقی که نباید می افتاد،افتاد...نه

شدنی ها باید بشوند

و این اتفاقی است که افتاده....

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1390ساعت 11:59 AM توسط نازنین| 2 نظر|

در حیرتم از این همه تعجیل شما  

از اینهمه صبر و طول و تفصیل شما 

 ما خیر ندیدیم از سال قدیم.... این سال جدید نیز تحویل شما

نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند ماه سال 1389ساعت 10:33 AM توسط نازنین| 1 نظر|

انتظار خبری نیست مرا... برو آنجا که تو را منتظرند، قاصدک ها در دل من همه کورند و کرند...
نوشته شده در جمعه 19 آذر ماه سال 1389ساعت 10:36 PM توسط نازنین| 3 نظر|

سرم متورم شده... 

 

دکتر ها میگویند توده ای از حرف های نگفته است.... 

 

 

 

 

چرا تو جلوه سازه ای بهار من نمیشوی .... چه بوده آن گناه من که یار من نمیشوی 

 

بهار من گذشته شاید  

 

شکوفه ی جمال تو شکفته در خیال من چرا نمکنی نظر به زردی جمال من 

 

بهار من گذشته شاید 

 

تو را چه حاجت نشانه ی من... تویی که پا نمی نهی به خانه ی من.... چه بهتر ان که نشنوی ترانه ی من

نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر ماه سال 1389ساعت 10:59 AM توسط نازنین| 2 نظر|

در تماشایت غرق که میشوم... 

 

نجاتم میدهی... 

 

به رو گرداندنی.....

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389ساعت 3:27 PM توسط نازنین| 4 نظر|

آنقدر کف ِ‌ دستم را سُمباده می کشم
 

تا خطوطی که به تـــو نمی رسند
 

پـــــاک شوند .. !

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور ماه سال 1389ساعت 02:49 AM توسط نازنین| 5 نظر|

سُر می خورد
 به زمین
نگاهت ،از صورتم
قبل از آنکه
قلاب دلم
محکم شود به بام چشمهایت .

سُر می خورم
به زمین
از چشمهایی که
تمام سنگ فرش ها را
از بر اند!

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور ماه سال 1389ساعت 4:15 PM توسط نازنین| 1 نظر|

تنهایی یعنی اینکه وقتی برات اس ام اس میاد ، مطمئن باشی که از طرفه ایرانسله.... 

 

این روزها یا من زیادی تنهام....یا ایرانسل زیاد اس ام اس میده

نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389ساعت 01:24 AM توسط نازنین| 3 نظر|

چند وقتی نیستم....

نوشته شده در شنبه 13 شهریور ماه سال 1389ساعت 1:09 PM توسط نازنین| 2 نظر|

دیگر حوصله ی عاشقی ندارم.... 

 

آرزوی بوسیدنت را هم با خودم 

 

به گور میبرم....

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور ماه سال 1389ساعت 12:23 PM توسط نازنین| 1 نظر|

نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور ماه سال 1389ساعت 02:47 AM توسط نازنین| 3 نظر|

دلم می‌خواهد
یک میس‌کال باشم برایت
شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری

دلم می‌خواهد
بی‌اجازه‌ی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت

نوشته شده در جمعه 29 مرداد ماه سال 1389ساعت 9:42 PM توسط نازنین| 2 نظر|

مادر بزرگم هفته ی پیش یکشنبه ساعت ۴ بعد از ظهر در icu به ابدیت پیوست... 

 

و من ماندم و یه عالمه خاطره..... 

 

 هنوز دره خونتون که باز میشه...جای خالیت دهن کجی میکنه....باور نمیکنم رفتنت رو.... 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتی و از رفتن تو....قلب آینه شکسته.... 

 کوچه ها در خلوت شب....پنجره ها همه بسته... 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد ماه سال 1389ساعت 3:23 PM توسط نازنین| 3 نظر|

فقط کافی است دست روی شانه ام بگذاری و بگویی: 

 

تو خوبی؟؟تا من برای همیشه خوب باشم 

 

فقط کافی است...قطره ای از نگاهت بنوشم و راه به این درازی را تا آخر بدوم... 

 

فقط کافی است نگاهم کنی... 

 

 

 

نگاهم کن خیلی....

نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389ساعت 11:02 AM توسط نازنین| 2 نظر|

آدم میشوم اگر تو حوا باشی........ 

 

 

پ.ن: 

 

به قول تو:کمی شیرین باش تا فرهادت شوم... 

 

جواب من:فرهاد نقش خویش بر کوه کند؛شیرین بهانه بود...

نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد ماه سال 1389ساعت 11:29 AM توسط نازنین| 2 نظر|

 با قطع فارسی وان پدر من افسردگی گرفته است...

چند وقت پیش که اولین حمله به فارسی وان آغاز شد صورت پدر من دیدنی بود.کنترل به دست رو به روی تلویزیون نشسته بود . اشک در چشمانش می جوشید...کلی این در و اون در زد فهمید ماله همه قطعه یه ذره آروم گرفت.تا اینکه فرکاس جدید به دستمان رسید باور کنید پدر من از شنیدن خبر تولد من انقدر خوشحال نشده بود...

تا اینکه اون فرکانسم قطع شد...دیگه بابا جون در بین کانال های دیگر گردش مینمود تا اینکه باز هم فرکاس به دستمان رسیدکه باز هم اونم قطع کردن...

پدر من غصه سالوادور و مارگاریتا و فری جولیتو و بقیه دوستانشان را میخورد .هرکس از اینا خبر داره به ما خبر بده تا پدرمان را شاد کنیم...

تو اون چند روزی که وصل بود بابا بعد از دیدن تکراره در جست و جوی پدر جمله ی جالبی را فرمود که ما را شگفت زده نمود و از اتاق بیرون کشاند :وای فری جولیتو چقدر بزرگ شده....

این فارسی وان انقدر مهمه که همسایه پایینی ساعت 3 بعد از ظهر زنگ درو میزنه و سوال میکنه ماله شما هم قطعه؟؟؟؟؟من:چی؟؟؟؟حالا فکر کردم آبی قطع شده گازی و.........که انقدر مهمه که با حالتی پریشان به دره ما میکوبد.....

و همسایه بقلی ساعت یک ربع به 12 شب زنگ میزنه خونمون فرکانسه جدید میگه بهمون....

بابای من با حالتی غمناک:تولدش رو بگو..............و آه غمناک تری میکشد...

 

 

 

من از مدیران فارسی وان قطع کن تقاضا دارم به فکر قلب پدر من باشن لطفا!

نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد ماه سال 1389ساعت 02:15 AM توسط نازنین| 4 نظر|

وقتی خیال تو

زودتر از خواب

به بالینم سر می کشد

فراموش می کنم

شب از کجا

آغاز شده است....

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر ماه سال 1389ساعت 11:45 AM توسط نازنین| 5 نظر|

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگیر
ای تو هم سقف عزیز ای تو هم گریهء من
گریه هم فاصله بود
گریهء آخر ما آخر بازی عشق
ختم این قائله بود 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 تیر ماه سال 1389ساعت 02:04 AM توسط نازنین| 0 نظر|

اگه فاصله افتاده.... 

اگه من با خودم سردم... تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم

 

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره... 

 

 

 

آهنگ جدید علی لهراسبی رو خیلی دوست دارم... 

 

راستی هر کی آلبوم جدید داریوش رو گوش نده.... 

 

خیلی آلبومش  قشنگه...

نوشته شده در یکشنبه 13 تیر ماه سال 1389ساعت 11:13 AM توسط نازنین| 3 نظر|

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

«جامه و چکامه» نیستند

تا به «رشته‌ی سخن» درآورم

نعره نیستند

تا ز «نای جان» برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد  ، مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین‌شان

مردمی که رنگ روی آستین‌شان

مردمی که نام‌های‌شان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌های‌شان

درد می‌کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

 

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است.

قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389ساعت 11:51 AM توسط نازنین| 6 نظر|

ابری می آید و

ابری می رود

از باران خبری نیست

تابستان را

به کلافه گی این روزها اضافه کن

چای داغ تعارف می کنی

گریه ام می گیرد

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389ساعت 05:23 AM توسط نازنین| 4 نظر|

رفته بودم آرایشگاه...خانم آرایشگر داشت   در مورد اینکه ازاین به بعد به جای تاتو ابرو واسه  مشتری ها ابرو میکاریم....

داشت توضیح میداد که تاری5000 تومان میگیرم که خیلی بهتر از تاتو هست.خلاصه داشت از مزایای کاشتن ابرو میگفت.

که یهو یه خانم پرسید:چرا انقدر زیاد؟؟نمیشه پشم از من باشه کاشت از شما...؟

داشتم میمردم از زور خنده.

نکته جالبش این بود که خیلیم خانمه جدی بود...

میخواستم بگم آخه خانم حسابی این دیگه چه سوالیه.

یه چیزی که خیلی ذهن منو مشغول کرده اینه که راستی پشم از کجا میخواست بیاره؟؟؟!

به خدا از دست این زنا....

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389ساعت 03:21 AM توسط نازنین| 3 نظر|

خواستم فراموشت کنم.... 

 

 عکس هایت را آتش زدم... 

 

حالا؛ 

 

سال هاست 

 

روزهایم طعم خاکستر گرفته است...

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر ماه سال 1389ساعت 3:21 PM توسط نازنین| 6 نظر|

 

کاش تسبیح خسته من

می تونست ثابت کنه...

چه قـــــــــــدر ذکر ...

 برگــرد

 برگـرد

گفتم و او

نیامدش

 

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد ماه سال 1389ساعت 3:16 PM توسط نازنین| 1 نظر|

بی خوابم  

 

 

 

 

 

 

چه کنم..... 

 

 

 

 

 

ساعت 2 صبحه....فردا هم یه روز مهم برام.

نوشته شده در شنبه 29 خرداد ماه سال 1389ساعت 02:32 AM توسط نازنین| 5 نظر|

                             گریه ی ِ آخر ِ شب هایم ...

                             انگار کافی  نبوده .

                             این روز ها ...

                             اوّل ِ  صبح ها  هم ...

                             گریه  می کنم .

                                               .

                                               .

                                               .

                             آاای  آدم ها ...

                             این ها که می نویسم ...

                             یعنی ...

                             چقدر زیاد  دلم می خواهد ...

                             کسی باشد ...

                             بپرسد  ...  :

                             "  خوبی  ... ؟  " 

نوشته شده در شنبه 29 خرداد ماه سال 1389ساعت 02:29 AM توسط نازنین| 1 نظر|

حضورت را انکار نمی کنم

وقتش رسیده

که فرار را کنار بگذارم

 

می نشینم روبه رویت

و تماشایت می کنم

بگذار ساعت ها بگذرند

نوشته شده در شنبه 29 خرداد ماه سال 1389ساعت 02:17 AM توسط نازنین| 0 نظر|

آخره مجنونی تو رسواییست.........

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد ماه سال 1389ساعت 1:39 PM توسط نازنین| 5 نظر|

گفتمش بی تو چه باید کرد... 

 

عکس رخساره ی ماهش را داد 

 

گفتمش مونس شبهایم کیست... 

 

تاری از زلف سیاهش را داد   

 

وقت رفتن همه را می بوسید 

 

به من از ناز نگاهش را داد 

 

یادگاری به همه داد به من  

 

انتظار سر راهش را داد

نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد ماه سال 1389ساعت 10:29 PM توسط نازنین| 0 نظر|

دلم میخواد بپرم وسط این زندگی وگم شم بین این مردم لعنتی...

ولی دیگه آدم پریدن و دویدن و خندیدن نیستم....خندیدنم به طور غمگینی تابلوء...جدیدا همه میفهمن دارم ادا در میارم.ادا ی شاد بودن....بازیگر ماهری نیستم....

شاید حق با تو باشه و باید یه فکری به حال خودم بکنم....

نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد ماه سال 1389ساعت 4:19 PM توسط نازنین| 4 نظر|

یک نفر  

همیشه یک نفر نیست

یک نفر؛ 

 گاهی همه است

شاید حالا بتوانی بفهمی

وقتی غروب یک روز تعطیل

دلم برای تو تنگ می شود

چه دلتنگی عظیمی را

به دوش می کشم...

نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد ماه سال 1389ساعت 10:56 AM توسط نازنین| 2 نظر|

نوشته شده در جمعه 7 خرداد ماه سال 1389ساعت 5:11 PM توسط نازنین| 1 نظر|

دلم که می گیرد
به خودم وعده روزهای را میدهم که میگویند:" خوب است
"
همان روزهایی را
که سالهاست
به امید آمدنشان
تقویم را خط خطی می کنم.

نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد ماه سال 1389ساعت 3:21 PM توسط نازنین| 1 نظر|

برادر محترمم بعد از یه هفته اومد خونمون....

از شانس اون روز روز پاکیزگی خونه مون بود و پتوها رو شسته بودیم

برادر محترم در حالی که لبخند موذیانه بر لب داشت و چاله ی لپش معلوم میشد رو به من پرسید:

کی شا...شیده؟

حالا بیا ثابت کن که فط در اون صورت نیست که پتو ها رو میشورن

آخرشم باورش نشد

نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 9:27 PM توسط نازنین| 3 نظر|

حالا که رفته ای....
                     به درک!!
 
فقط این منی که عاشقت بود را
 
پس بده لطفا...
نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 2:50 PM توسط نازنین| 3 نظر|

قاتل همیشه به محل جنایت باز می گرددمنتظرم که بیایی!
نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 2:50 PM توسط نازنین| 0 نظر|

"ای کاش

فشار…غصه…غم…درد

واحد و عدد داشت

کاش

قابل قیاس و اندازه گیری بود

آن وقت

شاید روزگار

با تمام بی رحمی اش می فهمید

بر سر یک نفر چقدر آوار

می ریزد"…

نوشته شده در جمعه 27 فروردین ماه سال 1389ساعت 08:29 AM توسط نازنین| 2 نظر|

این همه آشفته حالی
این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو

از تو دارم  از تو دارم
این غرور عشق و مستی
خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم  سیه مو
از تو دارم  از تو دارم
این تو بودی کز ازل  خواندی به من  درس وفا را
این تو بودی  آشنا کردی به عشق  این مبتلا را
من که این حاشا نکردم
از غمت پروا نکردم
دین من  دنیای من
 از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من  سودای من
از نور بی پایان تو رونق گرفته
من  خود آتشی که مرا  داده رنگ فنا  میشناسم
من  خود شیوه نگه  چشم مست تو را  می شناسم
دیگر ای برگشته مژگان
از نگاهم رو مگردان
دین من دنیای من
از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من سودای من
از نور بی پایان تو رونق گرفته
این همه آشفته حالی
این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو
از تو دارم  از تو دارم
این غرور عشق و مستی
خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم  سیه مو
از تو دارم  از تو دارم

نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین ماه سال 1389ساعت 01:27 AM توسط نازنین| 1 نظر|

رفتن...

فراموش کردن...

از یاد بردن و سر برگرداندن...

که زمانی...جایی

کسی بود که دوستت میداشت...

گذشتن...

گذر کردن...

خسته و شکسته شدن...

که زمانی...

جایی...

کسی بود که دوستش میداشتی...

در دل دنبالش میگردی اما

او رفته

دل بریده و تو نمیدانی که چرا؟؟

چه کسی؟؟؟

و چه وقت

او را از تو گرفت........

نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389ساعت 9:56 PM توسط نازنین| 4 نظر|

هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

 

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

 

 

از : فاضل نظری

 

نوشته شده در شنبه 29 اسفند ماه سال 1388ساعت 2:22 PM توسط نازنین| 2 نظر|

از یـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز

دل هست به یاد نرگست مست هنوز

 

گر حال مرا حبیب پرسد گویید

بیمار غمت را نفسی هست هنوز

 

از : شهریــار

نوشته شده در شنبه 29 اسفند ماه سال 1388ساعت 2:15 PM توسط نازنین| 0 نظر|

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

*** 

 

زنده یاد نغمه زارع

نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388ساعت 11:30 PM توسط نازنین| 3 نظر|

میگن آدما کسایی رو که تو این دنیا دیدن ۲۵۰۰ سال دیگه بازم میبینن... 

 

یعنی من بازم باید عاشق تو باشم... 

 

کاش این بار تو عاشق بشی... 

 

دیگه تحمل ندارم 

 

اگه بفهمم ۲۵۰۰ سال دیگه تو عاشقم میشه تا اون موقع صبر میکنم....  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: کاش هیچ وقت نمیدیدمت... 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388ساعت 11:15 PM توسط نازنین| 1 نظر|

تو رفته ای و هنوز هم اینجایی.... 

 

از پشت سکوت و فاصله پیدایی... 

 

سالی که نکوست (بد)است از بهارش پیداست 

 

آغاز هزار و سیصد و تنهایی...

نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388ساعت 2:17 PM توسط نازنین| 2 نظر|

 

بهار بود... 

 

تو بودی و...عشق بود و امید.... 

 

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت..... 

 

 

 

 

 

پ.ن :بهار امسالمونم...مثل هر ساله... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند ماه سال 1388ساعت 8:52 PM توسط نازنین| 4 نظر|

بدان
فراموش کردنت
مانند برآورده شدن آرزوهایم
محال است!
محال

نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند ماه سال 1388ساعت 8:49 PM توسط نازنین| 0 نظر|

1 2 3 4 5 >>
Design By : Night Melody